September 16, 2008

زمان

مدتهاست چيزي براي خودم ننوشتم ، قبلا اين راهي بود براي تخليه كردن خودم .

احساساتم رو بالانس ميكرد ، الان ديگه نه. دارم يواش يواش با احساساتم كنار ميام

پذيرششون همون طوري كه هستن . پذيرش آدمها همون طوري كه هستن

ولي هنوز نميتونم وبلاگم رو بخونم، احساساتي كه داشتم يا ضعفهايي كه داشتم رو ببينم

هنوز يك جاهايي گير دارم كه نميدونم چي هستن . حس ميكنم به چيزي كه ميخوام

نزديك دارم ميشم ، ولي نميدونم چي ميخوام ، يعني اين نميدونم مخم رو مشغول ميكنه

يادمه 2 سال پيش كه تازه داشتم ديويد دي رو ميگرفتم و نگاه ميكردم ،همه چيز برام سطحي بود

الان كه فكر ميكنم انگار هيچي نميفهميدم ، يعني نگرفتم قضيه رو .

نميدونم 2 سال زياده يا نه ؟ ولي وقتي حساب ميكني آدم فقط 28000 روز زنده است . ارزش زمان

رو بهتر ميفهمي . تلف كردنش ، تجربه كسب كردنش . ميخوام از خودم رها بشم

اون خود رو ول كنم و به آزادي برسم

ديگه چيزي نمونده

May 15, 2008

wow

خیلی وقته که ننوشتم .

برای چی خیلی وقته حس میکنم نیازی به نوشتن ندارم خودم نمیدونم . اون حسی

که دارم بیشتر اینه که از خیلی کارها بگذرم , نیازی به اونها نیست و وقت تلف

کردن محسوب میشن . ولی احتمالا تا آخر امشب یک چیزی نوشته باشم

February 12, 2008

زندگی

خيلي وقته هيچ چيز ننوشتم . الان يک ماهه رفتم سر کار و اونجا بهم خوش ميگذره . بچه هاي خوبي هم اونجا هستن . دختراش هم خوبن و قابل حرف زدن هستن . بالاخره فهميدم مشکلم کجاست .بعد از خوندن کتاب "بازي" رفتم سراغ اطلاعات خيلي زيادي که طرف داده بود . يک ماه تموم فقط اطلاعات جمع کردم , هنوز هم تموم نشده ولي الان فهميدم که مشکل بزرگ من عدم کنترل انرژي و قصدمه . خيلي نظرات متفاوت خوندم تا در تهايت گرفتم که "بازي" چه معنايي داره . دخترا چه طوري هستن و چه طوري ميشه جذبشون کني . آدمهاي دور و برم رو که ميبينم ميفهمم که چه پيشرفتي کردم توي زندگيم . البته گام اصلي هنوز مونده . اون هم خودمم . بعد از اين همه ور رفتن وقتي فهميدم که دختر رو براي اين ميخواستم که من رو کامل کنه و فهميدم که من بايد خودم کامل باشم . ديگه نگاهم به دختر مثل قبل نيست . اگر تونست توي معيارهاي من قبول بشه اجازه ميدم که باهام باشه وگرنه امکان نداره وقتم و انرژي روحي و جسميم رو براش تلف کنم . تازع دارم درک ميکنم . در نهايت اون چيزي که بايد دنبالش باشم دختر نيست. هر چند هنوز حس ميکنم کاملا از اين مرحله رد نشدم ولي به هر حال بايد اين مرحله رو هم رد ميکردم (يا بکنم ) تا معناي زندگيم برام مشخص تر بشه .

January 19, 2008

دختربازی

تازه داره احساساتم به رو مياد. اينکه نميتونم با کسي قطع رابطه کنم . الان که دارم سرکار ميرم اون احساسات شديد قبليم رو نسبت به سر کار رفتن ندارم . ولي جالبي قضيه مربوط به اين ميشه که چرا نميتونم برم سراغ دخترا , الانش هر وقت دختري رو ببينم که خوشم بياد موتورم روشن ميشه و شروع ميکنم تا طرف رو جذب کنم . همه اش فقط تکنيک و روشه . چيز خاصي نيست ؛ ولي اينکه چرا نميتونم اينا رو براي کسايي که باهاشون رابطه دارم به کار ببرم برام مشکل ساز شده . مدام ميگم اين يکي سنش بالاست تو وقتش رو تلف ميکني , اون يکي مذهبيه بايد دکش کني بعدش نميتونم اين کارا رو هم بکنم . از الان به بعد بايد به اين برسم که چرا همچين هستم . توي اين چند وقت مدام از رابطه برقرار کردن فرار ميکردم . حتي اگر طرف خودش هم تمايل داشته بود باز هم موتور بازي رو روشن نکردم . اينجا هم دچار تناقض شدم ديگه . ولي اينکه براي همه دخترا يک سري رفتارها و تيريپهاي خاص باعث ميشه جذبم بشن خيلي باحال بوده برام . همه اشون مثل هم هستن . مردها اگر يک زن خوشگل ببينن که بهشون پا ميده ممکنه خيانت بکنن , زنها هم اگر يک مرد کاربلد بهشون پا بده دقيقا همين کارو ميکنن . فقط زنها راحتتر ميتونن ماست ماليش بکنن قضيه رو .

January 04, 2008

خودم

خودم دیگه خودم نیستم . دیگه نمیدونم چی هستم . تغییرات بنیادی داره مخم رو میگوزونه . احساسم راجع به همه چی عوض شده . هر روز یک حس جدید رو تجربه میکنم . توی این یکی دو ماهه اینقدر تغییرات داشتم که حد و حساب نداره . تمایلات و هدفهام انگار قاطی شدن . اولویتهام هم همینطور . تمام وقت در حال جنگ درونیم . الان دارم فکر میکنم به کمال پرستیم . به اینکه مشاوری که میرفتم پیشش نتونست اصلا درست برخورد کنه باهاش یک سال و نیم تمام وقت گذاشتم

تا توی بورس و فارکس سریع موفق بشم . نشد . یک سال و نیم وقتم رو جوری تلف کردم که نرم سر کار . اجساس اینکه باید همه چیز بدون تلاش من برام جور بشه باعث شد که هیچ کاری نکنم . میخواستم شرکت بزنم . برای اینکه کارش سریع راه بیافته مدام کارارو با عجله عجله سپری کردن انجام دادم و هر بار ناقص . برای همین کاری که 6 ماه پیش باید درست میشد و الان باید کلی مشغول میبودم تازه داره نصفه و نیمه راه میافته حالا بدیش اینه که تمایلی هنوز به انجامش ندارم . دختر بازی رو یاد گرفتم . ولی دوست ندارم حتی با دختری دوست بشم . حتی نمیخوام تلاش کنم . اون موقعیتهایی که دستم میاد رو به راحتی از دست میدم . ولی افسوسشون رو هم نمیخورم . تمایلی به سکس هم دیگه ندارم عنی نمیدونم دارم یا ندارم . احساساتم اینقدر مشوش شده و مدام در حال تغییره که زنهای حامله هم اینقدر نوسان احساسی ندارن . به این شناخت رسیدم که مشکلاتم چی بودن و همین شناخت فکر میکردم کافی باشه . ولی نیست . همه چیز رو امتحان کردم . هر چیزی که

فکر میکردم درستش کنه ولی انگار خیلی ریشه ای تر از این حرفهاست . کمال طلب بودن با عزلت طلب بودن دارن مدام با هم درگیری ایجاد میکنن . مبارزه با این احساس ها رمق نمیگذاره برام . حوصله هیچ چیز رو ندارم . بعضی وقتها هم دارم . اصلا دیگه نمیدونم. وقتی شروع کردم از ریشه خودم رو تغییر بدم نمیدونستم که امکان داره همه چیز رو به هم بریزم . انگار یکی دیگه به درونم اضافه شده که با قبلیه داره دعوا میکنه . هر روز و هر ساعت . هر لحظه هم یکیشون میزنه تو سر اون یکی . فکر میکردم احساسم نسبت به دخترا که عوض شده برای اینه که نوشین رو میخوام . امروز با نوشین که حرف زدم دیدم احساسم نسبت به اون هم قر و قاطیه . باحاله , از یک طرف دخنر میخوام و از یک طرف نمیخوام  . از یک طرف میخوام کار کنم و از یک طرف نمیخوام . حالا این میره بالا اون میاد پایین . اون میره بالا این میاد پایین . نشستم برنامه ریزی میکنم که هر کاری رو چه قدر و چه جوری انجام بدم . بعد یکهو همه عوض میشه . میرم میشینم رو صندلی , دیوارو نگاه میکنم . اصلا نمیدونم کدوم وری دارم میرم . یویو هم از من شرایطش بهتره . حالا فردا میرم مشاور جدید پیدا میکنم ببینم چی میشه. اگر با این وضع بخوام ادامه بدم تا آخرسال مستقیم میرم دیوونه خونه . الان هم فقط که فقط به خودم میخندم . تقریبا 3 ماه میشه که سکس نداشتم ولی اصلا تمایلی هم بهش ندارم . فکر کنم خواجه شده باشم .

Wakka Wakka

 

 

 


Express yourself with over 10,000 FREE Email Smileys - click here!